تبليغاتX
خیال های شهری
شعر

 

5

 

مسافرخانه‌

- از ما

پُر بود

صبحانه‌ خورديم‌

او

يكي‌ يكي‌

ميزها را حساب‌ كرد

 

5

The hostel was full of us

we had breakfast

one by one

he charged the tables

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:52  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

4

 

چترش‌ را باز كرد

و مرا

از برهوت‌ برد

ديگر هرگز

در باران‌ خيس‌ نشدم‌

 

4

He opened his umbrella

and took us from the dryness

Never again did we

get wet in the rain

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:41  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

3

 

راننده‌ او را شناخت‌

سوار شديم‌

تا كسي‌

ديگر حركت‌ نكرد

 

3

ed himzThe driver recogni

we went in

The taxi didn't move

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:37  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

2

 

چاي‌ خورديم‌

جدول‌ كلمات‌ متقاطع‌

پر شد

اما او

تنها

از قهوه‌ خانه‌ بيرون‌ رفت‌

2

We drank tea

zlezworked on the crossword pu

but he

alone

left the coffee shop

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 6:45  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 

 

 

1

 

لباس‌هايم‌ را پوشيد

جواب‌ نامه‌ها را داد

صبحانه‌ ساعت‌ هفت‌

شام‌ ساعتِ‌ نُه‌

چاي‌ ساعتِ‌

او

تنها، گريستن‌ بلد نبود

 

 

 

1

 

 

He wore my clothes

replied to the letters

breakfast at seven

dinner at nine

tea at

he just doesn't know how to cry.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:12  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

 حالا که شروع شد ،

بهتر است از او شروع کنم :

 

من‌ مرگ‌ را او خطاب‌ مي‌كنم‌

 

سید ضیاء الدین شفیعی

 

شعرهاي‌ آزاد

 

ترجمه‌ به‌ انگليسي:

حسين‌ احمدي‌

 

نشر : هنر رسانه اردی بهشت

 

پاييز85

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:56  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  | 

سلام

که نام دیگر شعر است.

شاید حالا که این همه دیر شده است چندان تفاوتی نداشته باشد که به چه دلیل.

به هر حال و بالاخره جهان مجازی یک شهروند تازه پیدا کرد، شاید هم ساکن شدم!

شاید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:45  توسط سید ضیاءالدین شفیعی  |